خیام. وقتی مرده تو قبر خوابیده و آسوده خفته بگو بی خیال این دنیا مثل چاقوی کنده
وقتی مرده تو قبر خوابیده و آسوده خفته بگو بی خیال این دنیا مثل چاقوی کنده برای خیام ماورائ ماده چیزی نیست . دنیا در اثر اجتماع ذرات بوجود آمده که به حسب اتفاق کار میکنند . این جریان دایمی و ابدی است و در نتیجه ترکیبات ذرات و چهار عنصر و تاثیر هفت کوکب بوجود آمده و روح او مانند کالبد مادی است و پس از مرگ نمی ماند :

چون عاقبت کار جهان "نیستی" است
هر لاله که پژمرد نخواهد شکفت
(( مقصود از زندگی کیف و لذت است تا می توانیم باید غم و غصه را از خودمان دور بکنیم ، معلوم را به مجهول نفروشیم ، نقد را فدای نسیه نکنیم )) خیام از جوانی بدبین و در شک بوده و فلسفه کیف و خوشی را در هنگام پیری انتخاب کرده :
پیمانه عمر من به هفتاد رسید این دم نکنم نشاط کی خواهم کرد ؟
حافظ را میتوان یکی از بهترین و متفکرترین پیروان خیام دانست
اینهمه عکس می و نقش و نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتد
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
حافظ نیز به زهاد حمله میکند ولی چقدر با حمله خیام فرق دارد :
راز درون پرده ز رندان مست پرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام راخیلی با نزاکت تر و ترسوتر از خیام به بهشت اشاره میکند :
باغ فردوس لطیف است ولیکن زینهار تو غنیمت شمر این سایه بید و لب کشت
چقدر با احتیاط و محافظه کاری به جنگ صانع می رود :
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد !
گویند : (( بهشت و حور عین خواهد بود ، آنجا می ناب و انگبین خواهد بود ))
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک چون عاقبت کار همین خواهد بود !
ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند
از آمدنم نبود گردون را سود وزرفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟
دل سر حیات اگر که زنده است دانست در مرگ هم اسرار الهی دانست
امروز که با خودی ندانستی هیچ فردا که ز خود روی چه خواهی دانست
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
اجرام که ساکنان این ایوانند اسباب تردد خردمندانند
هان تا سررشته خود گم نکنی آنان که مدبرند سرگردانند !
آنانکه زپیش رفته اند ای ساقی در خاک غرور خفته اند ای ساقی
رو باده خور و حقیقت از من بشنو باد است هر آنچه گفته اند ای ساقی
درد زندگی خیام :
با یار چو آرمیده باشی همه عمر لذات جهان چشیده باشی همه عمر
در آخر کار که رحلتت خواهد بود خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
چون حاصل آدمی در این جای دو در جز درد دل و دادن جان نیست دگر
خرم دل آنکه یک نفس زنده نبود و آسودیکه کسیکه خود نزاد از مادر
گر به فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی کازاده بکام دل رسیدی آسان
با خاک مرا به قالب آمیخته اند بس فتنه که از خاک برانگیخته اند
من بهتر از این نمی توانم بودن کز بوته مرا چنین برون ریخته اند
ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز چندین چه بری خواری از این رنج دراز
تن را به قضا سپار و با درد بساز کاین رفته قلم زبهر تو ناید باز
چون چرخ بکام یک خردمند نگشت تو خواه فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد آرزوها همه هشت چه مور خورد به گور و چه گرگ بدشت

یک قطره آب بود با دریا شد یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
از جمله رفتگان این راه دراز باز آمده ائی کو که از او پرسم راز
هان در سر این دو راهه آز و نیاز چیزی نگذاری که نمی یائی باز !
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار بکس مگو تو این راز نهفت :
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
با خاک مرا به قالب آمیخته اند بس فتنه که از خاک برانگیخته اند
من بهتر از این نمی توانم بودن کز بوته مرا چنین برون ریخته اند
ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز چندین چه بری خواری از این رنج دراز
تن را به قضا سپار و با درد بساز کاین رفته قلم زبهر تو ناید باز
چون چرخ بکام یک خردمند نگشت تو خواه فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد آرزوها همه هشت چه مور خورد به گور و چه گرگ بدشت
یک قطره آب بود با دریا شد یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
از جمله رفتگان این راه دراز باز آمده ائی کو که از او پرسم راز
هان در سر این دو راهه آز و نیاز چیزی نگذاری که نمی یائی باز !
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار بکس مگو تو این راز نهفت :
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
تیره مغزان مشتری جنس شیخ و صوفیند
نیست چون شب نعمتی کالای نامرغوب را
عرفان و عشق در خور فهم فقیه نیست
بیرون ببر ز مجلس کوران چراغ را
جز در عزا چه بهره بری از وجود شیخ
دعوت که میکند به عروسی الاغ را
آن که اندر جامه دین ریخت خون ها بر زمین
کرد بیذار اینچنین از نام دینداری مرا
از خانه خرابان بطلب خانه ما را جوئید ز جغدان ره ویرانه ما را
از سبک مغزیست زاهد گر ز ما برتر نشست
کین جهان بحر است و دانا گوهر و نادان حباب
جز در طریق عشق مرو در تمام عمر
کز صد کتاب خواندن این باب خوشتر است
چون خوشتر است صدق و صفا از ریا و کبر
میخانه ام ز مسجد و محراب خوشتر است
گرت به صاقر و صاقی و ساز میلی نیست
ترا به مرتبه عشق و حال نیلی نیست
صف نخست به مسجد توانگران باشند
خلاف آنکه بمیخانه صدر و زیلی نیست
نشان و بوئی از میخانه نیست
ز می تر دامن پیمانه ای نیست
نه تنها بلبل و گل نیست در باغ
که جغدی ساکن ویرانه ای نیست
نیارد غیر اشک و خون ز گردون
که ایران جز مصیبت خانه ای نیست
در این زاهد نمایان ریاکار
ادیبی عارفی فرزانه ای نیست
بهرجا بنگری در این گذرگاه
دریغا دام هست و دانه ای نیست
برف پیری تا بسر ننشته فکر خویش باش
ورنه ره پیمائی اندر برف و باران مشگل است
بسان شیشه های می گریه در گلو دارم مرا مبین که چو گل خنده در دهن باشد
بخاک من نرسد تا که پای مرده پرست غریق بحر شدن آرزوی من باشد
مرا زخاک وطن در حیاط سهمی نیست ز بعد مرگ مگر سهمی از وطن باشد
نصیب بی هنر است کامرانی و عیش قفس ز بلبل گلزار از زغن باشد
ریش و ردا و سبحه و خاتم برای شیخ ابزار کار باشد و دینش دکان بود
بگویم مو به مو شرح پریشان روزی دل را
شبی در چنگ من تاری اگر از زلف یار افتد
چو ننشستی بدامانم بیا بر خاک من بنشین
که تا سنگین دلی در جای سنگم بر مزار افتد
پیش ما روشن ضمیران حال زاهد روشن است
در شب مهتاب دزد تیره دل رسوا بود
دیگر چه میخواهی ایشوخ از ما که در ره تو
دادیم دین و دل را از دست با نگاهی
نبود مرا گناهی جز عاشقی و رندی
جز عاشقی و رندی نبود مرا گناهی
زاهد خودبین خدابین کی شود آشنایش نیست هر بیگانه ای
با دعوی بزرگی نتوان شدن از بزرگان نادان بخویش بندد عنوان عاریت را
بجو چون من اگر اهل دلی این چار دلجو را
لب جام و لب یار و لب کشت و لب جو را
ای دریغا که تو را گوش سخن سنجی نیست
ورنه از هر در و دیوار سخن می جوشد
خیام :
قرآن که مهین کلام خوانند آن را گهگاه نه بر دوام خوانند آن را
برگرد پیاله آیتی هست مقیم کاندر همه جا مدام خوانند آن را
گر می مخوری طعنه مزن مستان را بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می مخوری صد لقمه خوری که می غلام است آن را
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می خور چو ندانی از کجا آمده ئی خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
عمر هنروران کم و افزون زمان شیخ بلبل کجا چو کرکس پیرش زمان بود
گویند کسان بهشت با حور خوش است من گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
این یک دو سه روزه نوبت عمرگذشت چون آب به جویبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا یاد مگشت روزی که نیامده است و روزی که گذشت
تا چند زنم به روی دریاها خشت بیذار شدم ز بت پرستان و کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
آی انکه نتیجه چهار و هفتی وز هفت و چهار دائم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
از هرچه بجز می است کوتاهی به می هم زکف بتان خرگاهی به
مستی و غلندری و گمراهی و به یک جرعه می ز ماه تا ماهی به
از آمدن و رفتن با سودی کو وز تار امید عمر ما پودی کو
چندین سر و پای نازنینان جهان میسوزد و خاک میشود و دودوی کو
می خوردن و گرد نیکوان گردیدن به زان که به رزق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود پس روی بهشت کس نخواهد دیدن
قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی کآی بیخبران راه نه آنست و نه این
ناکرده گناه در جهان کیست ؟ بگو آنکس که گنه نکرده چون زیست ، بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست ؟ بگو
هرچند که رنگ و روی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا
امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آنکه کامرانی من است
عیبم مکنید گرچه تلخ است خوش است تلخ است چرا که زندگانی من است !
افسوس که نامه جوانی طی شد وان تازه بهر زندگانی دی شد !
حالی که او را نام جوانی گفتند معلوم نشد که کی آمد ، کی شد !
من دامن زهد و توبه طی خواهم کرد با موی سپید قصد می خواهم کرد
پیمانه عمر من به هفتاد رسید این دم نکنم نشاط کی خواهم کرد
· جنگ خیام با خرافات و موهومات محیط خودش در سرتاسر ترانه های او آشکار است . خیام تمام مسائل ماورا طبیعه و مرگ را با لحن تمسخر آمیز و مشکوک و به طور نقل قول با "گویند" شروع میکند :
گویند بهشت حور و عین خواهد بود ...
گویند مرا بهشت با حور خوش است
گویند مرا که دوزخی بود عاشق و مست
· آنچه گفته اند و به هم بافته اند افسانه محض است ، معمای کائنات نه به وسیله ی علم و نه دست دین هرگز حل نخواهد شد و به هیچ حقیقتی نرسیده ایم .
· امروز را خوش باشیم ، فردا را کسی ندیده . این تنها آرزوی زندگی است .
· درد خیام یک درد فسلفی و نفرینی است که بر پایه احساس خویش به اساس آفرینش می فرستد و در نهایت ، اراده ، فکر ، حرکت و همه چیزش به نظر بیهوده آمده ...
· خیام از مردم زمانه بری و بیزار بوده ، اخلاق ، افکار و عادات آنها را با زخم زبانهای تند محکوم میکند و به هیچ وجه تلقینات جامعه را نپذیرفته است . گویا در هر زمان اشخاص دو رو و متقلب کاسه لیس کارشان جلو است !
گاویست بر آسمان قرین پروین گاویست دگر بر ز برش جمله زمین
گر بینائی چشم حقیقت بگشا زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین واضح است در اینصورت خیام از بسکه در زیر فشار پست مردم بوده به هیچ وجه طرفدار محبت ، عشق ، اخلاق ، انسانیت نبوده که اغلب نویسندگان و شعرا وظیفه خودشان دانسته اند که این افکارشان گرچه خودشان معتقد نبوده اند برای عوام فریبی تبلیغ کنند .
· نزد هیچ یک از شعرا و نویسندگان اسلام لحن صریح نفی خدا و بر هم زدن اساس افسانه های مذهبی مانند خیام دیده نمی شود و او از ته قلب از راهزنان عرب و افکار پست آنها متنفر است .
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو بر درگه او شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای بنشسته همی گفت که : کوکو ، کوکو؟
آن قصر که بهرام در او جام گرفت آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
· خیام ، خدائی را که مذاهب تصور میکرده اند منکر بوده است . بعد قیافه جدی بخود میگیرد و راه حل علمی و منطقی برای مسائل ماورائ طبیعه جستجو میکند
